حكيم زجاجى

1221

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

براندند ز آنجاى تا اردبيل * بگشتند ياغى ، نماندند ايل گرفتند آن شهر و رفتند شاد * به آران زمين تا در برگشاد به خلق جهان آتش اندر زدند * همان خطهء بيلقان بستدند سگ و گربه كشتند چون كس نماند * فلك بر سر خستگان خون فشاند روان بود هر جاى خون همچو جوى * به شروان نهادند پرخشم ، روى ز اول به شهر شماخى « 1 » شدند * بدان‌جاى تنگ از فراخى شدند گرفتند شروان به شمشير و تير * بكشتند و بردند بىمر اسير چو بر ششصد افزود گردون دو هشت * به خون اندرون چرخ گردون بگشت ز شهر شماخى برون آمدند * برفتند و جوياى خون آمدند به دربند آلان نهادند سر * به مردى چو عنقا گشودند پر ز نزديك دربند مردى هزار * سوى شهر اهر آمدند از كنار بدانجاى قومى ز خوارزميان * گرفتند ناگاهشان در ميان يكى را نماندند زنده به جاى * بريدندشان سربه‌سر دست و پاى وز آنجا كه بودند گشتند باز * نرفتند يك تن نشيب و فراز به دربند رفتند چون باد تند * ز تيزىيشان « 2 » تيغ خورشيد كند نماندند با مام فرزند را * بريدند باروى دربند را به آران و قفچاق بيرون شدند * كه داند كه تا آن سران چون شدند ز قفچاق چندان بيامد سوار * كه آن را ندانست گردون شمار به اقبال قاآن و امر خداى * به زور دل و زهره و عقل و راى به يك جمله با نيزهء همچو مار * زدند و برآورد از ايشان دمار ز اسبان ختلى به زين پلنگ * گرفتند و بردند از رنگ‌رنگ شمارش فزون بد ز سيصد هزار * كه بردند اسب روان ز آن ديار برفتند ز آن‌سان كه يك تن نمرد * از آن نامداران با دستبرد چو يزدان بود يار ، ز اين‌سان بود * همه كار دشوار آسان بود نهادند خرم از آن رزم در * به كام دل خود به خوارزم سر

--> ( 1 ) شماخى ، يا شماخيه سابقا كرسى ايالت شروان و مستقر شروانشاهان . فرهنگ معين ( 2 ) عينا صورت ضبط متن نقل شده است .